
به نام خدا ... شانزدهم مهر 1387

در سال هزارو سیصدو خورده ای به دنیا آمد!!! قبل از اینکه به دنیا بیاید جمعیت کثیری چشم به راهش بودند!
در این میان انتظار در فامیل پدری بیش از سایرین پررنگ بود.
او اولین فرزند پسر بزرگ خانواده بود. این اولین به همینجا ختم نمیشود!!! او چند جای دیگر هم اولین بود! اولین نوه ی دختر بعد یه دو جین نوه ی پسر! اولین بچه ی باباش! اولین آی کیویی که بعدها مهندس (آی کیووو) شد! (نسبت به بقیه ی اعضاء خانواده اش) و و و...
با آمدن او خیلی ها را برای اولین بار عمه و عمو خاله و دایی شدند! 

سال هزار و سیصد و خورده ای + 2.5 بالاخره آی کیو یه کمی بزرگ شد و تونست روی پای خودش بایسته! ازینجا به بعد آی کیو زبون وا کردو دیگه خودش میتونه تعریف کنه:
دو سه سالم بیشتر نبود که یکی از پسرای فامیل بهم پیشنهاد دوستی کرد!!!
نه به من! به مامان و بابام!! اونا هم قبول کردن
اونموقه من خیلی شیرین بودم.
جوابایی به سوالاشون میدادم که انگشت به دهن میموندن (من یادم نیس مامانم میگه!
)
(BFam) بی افم صُبا (صبحا) میومد دنبالم منو میبرد مغازش! یه مغازه ی وسایل الکتریسته ای. بعد کلی واسم چیزی میگرفت! باهام بازی می کرد و خلاصه زحمت بزرگ شدن منو بی افم کشید!
وقتی که 6 سالم شد
فهمیدم که این رابطه ها اصلا از پایه مشکل داره! دوستی های اینجوری هیچوقت به نتیجه ی خوبی نمی رسه! (قابل توجه: من تو زندگیم خیلی جلو بودم.)
اونو ولش کردم و اومدم سر خونه زندگی خودم!
اونم بعد یه سال دپرسی رفت زن گرفت!

درسته که واسه من سخت بود
ولی خوشحال بودم که هنوز دوران تحصیلم شروع نشده بود که به درسم لطمه بخوره! 
(اینم یکی از شکستای عشقی خفیف ما بعد سه چار سال دوستی!
)
12 سال عرق ریختمو درس خوندم!
ازین دوران به خاطراتی که یادمه و مهم بودن اکتفا میکنم! 
کلاس اول ابتدایی تو کلاس همش یه بچه هه گریه میکردو مامانشو میخواست! ولی من واسه خودم دنبال دوست میگشتم! چون تا اونموقه یه دوست دختر صمیمی همسن و سال نداشتم!

فک کنم اولین دندون شیریم بود که زنگ اوله وسطای سال لای ساندویچم خوردم! 
یکی دیگش هم که یادم نیس چندمیش بود افتاد تو چاییم! آخه عید نوروز خونه ی بابابزرگ داشتیم دور هم چای میخوردیم که ییهویی برق رفت! من چایمو تو یه نور کم خوردم، خب بهم حق بدین که وقتی دندونم بیفته توش نبینمش. 
وقتی برق اومد دیگه کار از کار گذشته بود من چاییمو خورده بودم و دندونم افتاده بود ته استکان!

بقیه ی دندونا طبیعی افتادن و قضیه نداشتن!
همون نوروز عموم از باغ بابابزرگ یه جیرجیرک برام گرفتو گذاشتش تو یه جعبه کبریتو بهم گف اینو نیاری تو خونه!!!
ولی من آوردمش و تا صب هیشکی نتونس بخوابه بس که جیرجیر کرد! صب وقتی فهمیدن که همون جیرجیرک منه کلی دعوام کردن ولی خب من بازم یه احساس خیلی خوبی داشتم! 
بالاخره رفتم کلاس دوم و سوم و چهارم و پنجم! ابتدایی هم تموم شد! هی جوونی کجایی که یادت بخیر!
راهنمایی و دبیرستان هم هم گذشت! (خاطراتش زیاده که شاید بعد براتون تعریف کنم!)
پ ن: یام نیس که کی (key) برای اولین بار فهمیدم که یه ایرونی هستم! شما یادتونه؟
ولی خیلی دلم میخواس بدونم چطوری فهمیدم اینجا ایرانه و من یه ایرونی! (همه سوال دارن تو ذهنشون ما هم سوال داریم!!!
)
خب دیگه هم چشم شما خسته شد هم آی کیو جونتون

خود کرده را تدبیـــر نیست!
|