
یکی بود، یکی دیگه هم بود! ولی یکی دیگه ، دیگه نبود، اونی که بود به اونی که نبود خیلی حسودیش میشد!
آخه نبود که ببینه چی به روزه اونایی که بودن میاد !
اونی که بود اسمش آی کیو بود!
اونی که نبود ، اسمش ...
!!!... آها! اون اصلا نبود!

یه روز آی کیو میره دانشگاه، از بخت بد روز امتحان و سخت ترین روز زندگیه آی کیوئه!
آخه آی کیو از 7 تا فصل فقط 4 تا شو خونده بود! اونم همه ی شبو بیدار مونده بود که یه چیزی حالیش شده بود! 
وای ... 5 دقیقه دیر رسیدم ! استاد برگه ها رو داده! وای خدای من ! انیشتین کجا نشسته! 
انیشتین دستشو تکون داد که آی کیو بیا اینجا ! 
(آخه تابلو ، استاد که فهمید که کاسه ای زیر نیم کاسه ست!) 
.....
قصه ی ما هنوز ادامه داره!
![]()

داستان یک آی کیو! قسمت اول
اسه مس دونی
♥ 

آی کیو در مورد موبایل می پرسد!!!
.:: آی کیو ::.
آی تی نایس


○